در صدر اسلام، غالب مسلمين اهل دين و زهد بودند و حاجتي نبود كه اهل تقوي و طاعت را به وصف خاصي نام ببرند. آنهايي كه صحبت پيغمبر را درك كرده بودند «صحابه» ناميده ميشدند و نسل بعد از آنها، يعني آنهايي كه با صحابه محشور بودند، «تابعين» خوانده ميشدند.
از زمان معاويه و تسلط بنياميه به بعد، دنيادوستي بر تقوي و خداپرستي غلبه نمود، معدودي از مسلمين كه شديداً مواظب امر دين و متعبد و متقي بودند «زهّاد» و «عبّاد» ناميده ميشدند.
پس از انشقاق مسلمين به فرقههاي گوناگون، هر فرقه مدعي بود كه زهاد و عبادي در بين آنها هست. در اين هنگام، دستهي مخصوصي به نام «صوفيه» و «متصوفه» پيدا شدند و در حدود سنهي دويست هجري اين نامها شايع و معروف گشت. البته، به دقت نميتوان گفت كه در چه سالي از سالهاي قرن دوم هجري اين اسم پيدا شده، ولي قدر مسلم اين است كه در دورهي «صحابه» و «تابعين» اين كلمات نبوده بلكه از نامهاي قرن دوم است.(1)
ابنالجوزي ميگويد: «در زمان رسولالله نسبت به ايمان و اسلام بود، يعني گفته ميشد "مسلم" و "مؤمن"، بعد نام "زاهد" و "عابد" پيدا شد. بعد جماعتي پيدا شدند كه تعلق شديد به زهد و تعبد داشتند، چندانكه از دنيا اعراض كرده، آن را ترك كردند و يكسره به عبادت و انزوا پرداختند. گفتهاند اول كسي كه به كلي خود را وقف خدمت به خدا كرد مردي بود مجاور خانهي كعبه، به نام "صوفة"(2)، كه اسم واقعي او "غوث بن مرّ" بود. و زهادي كه از حيث انقطاع از ماسويالله شبيه به او بودند "صوفيه" ناميده شدند.
جماعتي گفتهاند كه "تصوف" منسوب به اهل صُفه است، كه جماعتي از فقراي بدون مال و خانواده مسلمين صدر اسلام بودهاند كه در صُفه مسجد رسولالله منزل داشتهاند و با صدقه زندگي ميكردهاند تا آنكه بعد از فتوحات اسلام بينياز شدند. اما نسبت صوفي به اهل صفه غلط است، زيرا اگر منتسب به اهل صفه بودند، ميبايست "صفي" ناميده شوند.»(3)
سمعاني در «انساب» در نسبت «الصوفي» ميگويد: «هذه النسبة اختلفوا فيها منهم من قال منسوبة الي لبس الصوف و منهم من قال من الصفا و منهم من قال من بني صوفة و هم جماعة من العرب كانوا يتزهدون و يقللون من الدنيا فنسبت هذه الطايفة اليهم.»
بعضي گفتهاند كه لغت «صوفي» از «صوفانة»(4) ميآيد كه گياه نازك كوتاهي است و چون صوفيه به گياه صحرا قناعت ميكردند به اين مناسبت «صوفي» ناميده شدند. ولي اين نيز غلط است، زيرا نسبت به «صوفانة»، «صوفاني» است نه «صوفي».
بعضي گفتهاند كه لغت «صوفي» منسوب به «صوفةالقفا» يعني موهايي است كه در قسمت مؤخر پشت سر ميرويد(5) و نيز جماعتي گفتهاند «صوفي» منسوب به «صوف» است و اين محتمل است. «و اين اندكي قبل از سنه دويست هجري پيدا شد.»(6)
قشيري(7)، از صوفيان اواخر قرن چهارم كه تا اواسط قرن پنجم ميزيسته، در «رسالهي قشيريه» ميگويد: «اين طايقه غالباً به نام صوفي ناميده ميشوند، به اين معني كه پيرو طريقه "صوفي" و جماعت آنها "صوفيه" يا "متصوف" و "متصوفة" ناميده ميشوند.»
به عقيدهي قشيري(8) اين كلمه لفظ جامد غيرمشتقي است كه نظاير آن در لغت عرب بسيار است مثل كلمه «لقب» و «اما قول آنهايي كه گفتهاند كلمه "صوفي" از "صوف" مشتق است و "تصوف اذا لبس الصوف كما يقال تقمس اذا لبس القميص فذلك وجه ولكن القوم لم يختصوا بلبس الصوف" و اما آنها كه گفتهاند كه صوفي منسوب به "صفه" است، يعني صفه مسجد رسولالله، صحيح نيست، زيرا نسبت به "صفه"، "صوفي" نيست. و نيز بعضي گفتهاند كه كلمهي صوفي از "صفا" ميآيد، ولي اشتقاق صوفي از صفا بعيد است. و اينكه بعضي ديگر گفتهاند كه صوفي مشتق از كلمه "صف" است، به اين مناسبت كه از جهت قلب در صف اول هستند، اين معني صحيح است، ولي در مقتضاي لغت چنين نسبتي صحيح نيست.» به طوري كه قشيري اشاره ميكند بعضي از صوفيه معتقدند كه كلمهي «صوفي» مشتق از «صفا» يا «صفو» است و مراد از آن صفاي قلب اهل تصوف و انشراح صدر و مراتب رضا و تسليم به مقدرات الهي است، به اضافه صوفيه با خداوند در حال صفايي هستند كه هيچ چيز آنها را از آن بازنميدارد؛ و همچنين وجه مناسبت آن است كه صوفيه به واسطهي موهبت الهي از كدورت جهل صاف شدهاند. ولي صوفيه از اين غفلت كردهاند كه نسبت به «صفا»، بر حسب لغت عرب، «صوفي» نخواهد بود. لذا، براي فرار از اعتراض اهل لغت، گفتهاند كه «صوفي» در اصل «صفوي» بوده و در نتيجهي تغيير «صوفي» شده است.
ابونصر سراج طوسي در كتاب «اللمع» ميگويد: «اگر كسي بپرسد كه هر صنفي را به "حال" يا "علم" مخصوصي منسوب ميداند، مثلاً اصحاب حديث را "محدّث" و اصحاب فقه را "فقيه" و اهل زهد را "زاهد" و اهل توكل را "متوكل" و اهر صبر را "صابر" مينامند، چرا صوفيه را به حال يا علمي منسوب نميداري، ميگويم براي اينكه صوفيه منفرد در يك علم دون ساير علوم يا متصف به يكي از احوال و مقامات دون ساير احوال و مقامات نيستند، بلكه معدن جميع علوم و مستجمع جميع احوال و اخلاق محموده شريفهاند. بنابراين، ظاهر آنها را مناط تسميه قرارميدهم و آنها را "صوفي" مينامم، زيرا پشمينهپوشند و پشمينهپوشي دأب انبيا و صدّ يقين و حواريون و زهّاد بوده است.» تا آنجا كه ميگويد(9): «اما اينكه گفته شده است كه كلمهي "صوفي" نام تازهاي است كه اهالي بغداد به وجود آوردهاند، محال است، زيرا در عهد حسن بصري اين اسم معروف بوده و حسن به درك صحبت جماعتي از صحابه رسول نايل شده بود و از قول او روايت شده كه گفته: مردي صوفي را در طواف ديدم. چيزي به او دادم، نگرفت و گفت چهار پاره پول با من است و همان مرا كافي است. و از سفيان ثوري(10) روايت شده كه گفت اگر ابوهاشم صوفي(11) نبود، من دقايق ريا را نميشناختم. و نيز در كتاب راجع به اخبار مكه از قول محمد بن اسحاق بن يسار نقل شده كه او گفته و جماعتي حديث كردهاند كه قبل از اسلام گاهي مكه چنان خالي ميشد كه حتي يك نفر براي طواف بيت نبود و از يكي از شهرهاي دور مردي صوفي ميآمد و طواف ميكرد و برميگشت. و اگر اين حديث صحيح باشد، دليل بر آن است كه قبل از اسلام اين اسم معروف بوده و جماعتي از اهل فضل و صلاح به اين اسم موسوم و منسوب ميشدهاند.»
به طوريكه ملاحظه ميشود، ابونصر سراج اشتقاق كلمهي «صوفي» را از «صوف» قبول ميكند، ولي با تحقيق و نظر خاصي، كه خلاصهاش اين است كه ميگويد: اگر بپرسند كه چرا هر فرقهاي را به آن چيزي كه واجدند نسبت ميدهند ولي صوفي را به حال يا به علمي نسبت نميدهند، جواب ميگويم كه صوفيه اختصاص به حال يا مقام يا علمي دون حال يا مقام يا علم ديگر ندارند، بلكه مجمع جميع علوم و محل جميع فضايلند. به اضافه، در طريقت و سلوك دايماً از حالي به حال ديگر منتقل ميشوند و با خدا حالات مختلفهاي دارند.(12) لذا، نميتوان اسم خاص يا حال خاص يا علم خاصي به آنها نسبت داد و آن را صفت لازم و دايم آنها شمرد، بلكه لازم خواهد آمد كه هر دم به مقتضاي حال و مقام و علم آن لحظه، اسم خاصي به صوفي داده شود. به اين جهت، آنها را به لباس پشمينهاي كه زي انبيا و شعار اوليا و اصفيا است، نسبت دادهاند. اين اضافهي به ظاهر و نسبت به لباس، اسم مجمل عامي است كه از جميع علوم و اعمال و اخلاق و احوال شريفهي آنها حكايت ميكند، همانطور كه خداوند خواص اصحاب عيسي را حواريون ناميده و حواريون قومي بودهاند كه لباس سفيد ميپوشيدهاند. پس، همانطور كه خدا اصحاب خاصي عيسي را به علم يا عمل يا حال مخصوصي نناميده و نسبت نداده، بلكه به لباس انها منسوب ساخته است، ما هم صوفيه را به ظاهر لباسشان، كه لباس انبيا و اوليا و صديقين و شعار انقيا و زهّاد است، نسبت ميدهيم.
ماسينيون در مقالهاي كه در دايرةالمعارف اسلامي راجع به تصوف نوشته ميگويد كه كلمهي صوفي براي اولين بار در قسمت اخير قرن دوم هجري با جابر بن حيان، كه طريقهي تزهد خاصي داشته، و ابوهاشم كوفي، عارف معروف، ديده ميشود.
كلمهي جمع «صوفيه» به مناسبت بلواي مختصري كه در اسكندريه واقع شده، يعني در سال صد و نود و نه هجري، در ضمن آن حادثه ديده ميشود و نيز در همان حدود در آثار محاسبي(13) و جاحظ(14) نامي از فرقهي نيمهشيعي عارفانهاي كه در كوفه تأسيس شده و آخرين پيشواي آن فرقه عبدك الصوفي بوده، به نظر ميرسد.
عبداك الصوفي در حدود دويست و ده هجري در بغداد مرده است و او مردي منزوي و زاهد بود و او كسي است كه به لقب «صوفي» ملقب شده است و در آن ايام، اين لفظ بر بعضي زهّاد شيعهي كوفه و نيز بر يكدسته مردمي كه مانند آنها بودهاند، از قبيل شورشيان اسكندريه، در سال صد و نود و نه اطلاق ميشده است. چون عبدك گوشت نميخورده، بعضي از معاصرين او را از زنادقه محسوب ميداشتهاند.
و نيز ماسينيون ميگويد: «در قرون اول، سالكين طريقت به اسم صوفيه معروف نبودند و لفظ صوفي در قرن سوم معروف شد و اول كسي كه در بغداد به اين نام معروف شد عبدك صوفي است، كه از بزرگان مشايخ و قدماي آنها است، و او قبل از بشر بن حارث حافي، متوفي در سنهي دويست و بيست و هفت، و نيز قبل از سري سقطي، متوفي در سنهي دويست و بيست و پنج(15)، است.» بنابراين، كلمهي صوفي، كه در ابتدا در كوفه شايع شده، قريب پنجاه سال بعد، اهميت فوقالعاده پيدا كرد، زيرا در اين تاريخ مقصود از «صوفيه» جامعهي عرفاي عراق بوده، در مقابل «ملامتيه» كه عبارت بودهاند از عرفاي خراسان و از قرن چهارم به بعد ديگر اين حد از ميان رفته و مقصود از صوفيه همهي عرفاي مسلمين بودهاند.
پوشيدن صوف، يعني جبهي سفيد پشمي(16)، كه در حدود سال صدم هجري عادت خارجيان و لباس مسيحيان شمرده ميشد، در اواخر قرن دوم هجري و اوايل قرن سوم شايع شد و حتي لباس اسلامي خالص به شمار ميرفت و احاديث بسياري ذكر ميكردند كه اين قسم لباس پسنديدهي پيغمبر بوده است.
البته، لازم به ذكر نيست كه اين قسم احاديث و امثال آن غالباً مجعول است، زيرا در جميع مسايل كه بين صوفيه و مخالفين آنها، مخصوصاً فقها، محل اختلاف و گفتگو بوده، هر دو طرف در اثبات مدعاي خود به حديث متوسل شده و رواياتي را شاهد آوردهاند و چنانكه بر اهل تتبع معلوم است، در طي قرون اينقدر روايات نقل شده و احاديث زير و رو شده و صحيح و غلط به هم درآميخته كه حتي با موازين حديثشناسي و نقد روايت باز تميز درست از نادرست بر اهل فن هم دشوار است.
غالب بزرگان صوفيه زير بار اين تحقيق تاريخي نميروند و راضي نميشوند كه كلمهي «صوفي» و «متصوف» از لغات مستحدثه باشد، حتي بعضي از آنها گفتهاند كه كلمهي «صوفي» لفظ جاهلي است كه قبل از ظهور اسلام هم طوايف عرب آن لغت را ميدانستهاند.
در هر حال، خواه لفظ صوفي و متصوف، به عقيدهي ابن خلدون(17)، در اثناي قرن دوم پيدا شده باشد، خواه اين تعبير در بين مسلمانهاي قبل از قرن دوم هم ديده شود، و خواه به عقيدهي صاحب «اللمع» كه نميخواهد زير اين بار برود كه كلمهي «صوفيه» اسم مبتدعي باشد كه صحابه و تابعين به آن واقف نبودهاند، قدر مسلم اين است كه استعمال اين لفظ در اواخر قرن دوم شروع شده و بعد شايع شده است.(18)
ابن تيميه در رسالهي «صوفيه و فقرا» پس از ردّ اقوال مختلف ميگويد: «قول معروف آن است كه صوفي نسبت به "صوف" است و اول ظهور صوفيه در بصره بود و نيز اول كسي كه دير كوچكي براي صوفيه ساخت، بعضي از پيروان عبدالواحد بن زيد بودند و عبدالواحد از اصحاب حسن بصري است. صوفيهي بصره در زهد و عبادت و ترس از خدا مبالغه ميكردند و در اين جهت از مردم ساير شهرها ممتاز بودند، اين است كه ضربالمثل شده، ميگفتند "فقه كوفي" و "عبادت بصرهاي".»
اينها است اقوال و عقايد مسلمين راجع به اصل و اشتقاق كلمهي "صوفي" و "متصوف".
بعضي از مستشرقين اروپايي كه تتبع كافي نداشتهاند، به واسطهي شباهت صوتي كه بين كلمهي «صوفي» و لغت يوناني «سوفيا» هست و نيز مشابهت بين دو لغت «تصوّف» و «تئوسوفيا» قايل شدهاند كه كلمهي صوفي و تصوف مأخوذ از دو لغت يوناني «سوفيا» و «تئوسوفيا» است. ولي به طوريكه نيكلسن و ماسينيون تأييد كردهاند، نولدكه غلط بودن اين فرض را ثابت كرده و اضافه بر دلايل متين ديگري كه اقامه كرده، نشان ميدهد كه سين يوناني (سيگما) همهجا در عربي «سين»(19) ترجمه شده نه «صاد»؛ و نيز در لغت آرامي كلمهاي نيست كه واسطهي انتقال «سوفيا» به «صوفي» محسوب شود.
حاصل آنكه نزديكترين قولها به عقل و منطق و موازين لغت، اين است كه «صوفي» كلمهاي است عربي و مشتق از لغت «صوف»، يعني پشم، و وجه تسميهي زهاد و مرتاضين قرون اول اسلام به صوفي آن است كه لباس پشيمنهي خشني ميپوشيدهاند. و نيز لغت «تصوف» مصدر باب تفعل است كه معناي آن پشمينه پوشيدن است، همانطور كه «تقمص» به معني پيراهن پوشيدن است.
لغت صوفي، كه در اول به مناسبت آنكه عادتاً لباس زهّاد صوف، يعني از پشم، بوده، پيدا شده، بعدها مترادف با لغت «عارف» شده است، اعم از اينكه آن عارف لباس پشمي بپوشد يا نپوشد؛ به طوريكه در لغت عرب، اصطلاع «لبس الصوف» به معني «عارف شدن» و در زمرهي فقرا و صوفيه درآمدن است، مثل آنكه در فارسي هم اصطلاح «پشمينهپوش» عيناً به همان معني است و از مترادفات «صوفي» و «عارف» و «درويش» است.(20)
در بين صوفيه هم از عوام طايفه كه بدون رعايت قواعد لغت يا تحقيق تاريخي به اصرار ميخواهند بقبولانند كه «صوفي» مشتق از «صفا» يا «صفه» يا «صف» يا امثال آن است، بگذريم. جماعتي از بزرگان صوفيه، از قبيل ابونصر سراج صاحب كتاب «اللمع»، و نيز دستهاي از بزرگان علماي غيرصوفي، از قبيل ابن خلدون و ابن تيميه و ابن الجوزي، همه متفقاند بر اينكه دو كلمهي «صوفي» و «تصوف» از لغت «صوف» مشتق شده است.
پينوشتها:
1. رجوع شود به مقدمهي ابن خلدون، كلمهي «تصوف».
2. ابن الجوزي ميگويد كه غوث بن مرّ به اين مناسبت «صوفة» ناميده شد كه چون براي مادرش پسري باقي نميماند، نذر كرد كه اگر غوث زنده بماند، او را وقف خدمت كعبه كند و چون طفل را مجاور كعبه كرد و وقتي شدت گرما به او آسيب رسانيده، مدهوشش ساخت، مادرش گفت پسرم چون «صوفانة» شده است، به اين مناسبت از آن به بعد «صوفة» ناميده شد.
3. اهل الصفة عبارتند از جمعي زاهد فقير غريب از مهاجرين صحابه كه در حدود هفتاد نفر بوده و گاهي كمتر و بيشتر ميشدهاند. اين جماعت به واسطهي نداشتن مسكن و مال و اولاد، در صفة مسجد نبوي منزل داشتهاند و به نقل ابن تيميه، اضافه بر مهاجرين، بعضي از غرباي وارد به مدينه، اعم از غني يا فقير، همينكه جايي براي منزل كردن پيدا نميكردهاند، به آن صفه ميرفتهاند و پس از تهيهي محل و مأوي از اصحاب صفة جدا ميشدهاند. اين است كه اهل صفة عدد ثابتي نداشتهاند و كم و زياد ميشدهاند، مثلاً گاهي ده نفر يا كمتر بوده و گاهي به شصت يا هفتاد نفر ميرسيدهاند و از اول تا آخر مجموعهي صحابهاي كه اهل صفه شدهاند، بيشتر از چهارصد نفر بودهاند كه بعضي به كسب معاش ميكردهاند و بعضي مهمان ساير مسلمين بودهاند و پيغمبر خود اعانت بسيار به آنها ميفرموده است. معاريف اهل صفه عبارتند از: بلال بن رباح، سلمان فارسي، عمار بن ياسر، صهيب بن سنان، زيد بن خطاب (برادر عمر)، مقداد بن الاسود، ابوذر، ابوعبيده عامر بن عبدالله بن الجراح (براي تفصيل رجوع شود به كشف المحجوب، چاپ ژوكوفسكي، صفحه 107-97).
4. «الصوفانة بالضم بقلة زغباء قصيره» (قاموس). «صوفانه بضم ترهاي است زرد موي دار خرد» (منتهي الارب).
5. از تعبيرات بارديكي اين است كه چون صوفي مانند اين مو هين و لين و آرام است، «صوفي» ناميده ميشود.
6. «تلبيس ابليس»، ترجمه به معني و تلخيص.
7. ابوالقاسم عبدالكريم بن هوازن القشيري در سنهي 376 متولد شده و در ربيعالآخر سنهي 465 در نيشابور وفات كرده است.
8. نقل به معني و به تلخيص از رسالهي قشيريه و نيز عوام صوفيه ميگفتهاند كه چون اضافه بر اينكه از حيث حضور قلب و مناجات و بلندي همت و تقرب به خدا در صف اول محسوبند، در نماز زودتر از سايرين حاضر ميشده و در صف اول قرارميگرفتهاند «صوفي» ناميده شدهاند؛ در حالي كه نسبت به «صف»، «صفي» است نه «صوفي».
9. كتاب «اللمع في التصوف» تأليف ابونصر عبدالله بن علي السراج طوسي، چاپ ليدن ص22-20.
10. سفيان ثوري، در سال 161 در بصره وفات يافته است (نفحات الانس).
11. جاحظ، كه در سال 255 وفات كرده، در كتاب «البيان و التبيين» (جزء اول، چاپ مصر، ص232) در «باب ذكر النساك و الزهاد من اهل البيان» ميگويد: «و اسماء الصوفية من النساك ممن يجيد الكلام "كلاب" و "كليب" و "هاشم الاوقص" و "ابوهاشم الصوفي" و "صالح بن عبدالجليل".»
12. از جنيد بغدادي پرسيدند: «فرق ميان دل مؤمن و منافق چيست؟» گفت: «دل مؤمن در ساعتي هفتاد بار بگردد و دل منافق هفتاد سال بر يك حال بماند.» (تذكرةالاوليا، ج2، ص35)
13. متوفي در سال 243 (نفحات الانس)
14. متوفي در سال 255 (ابن خلكان)
15. به ضبط ابن خلكان و جامي، تاريخ وفات سري سقطي سال 253 بوده است.
16. در ادوار بعد اين جبه سياه بوده است و «دلق ازرق» و «دلق سيه» در اشعار فراوان وارد شده است.
17. مقدمهي ابن خلدون، صفحهي 392، چاپ مصر (الفصل الحادي عشر في علم التصوف).
18. در كتاب «الفصول المهمة في معرفة الائمة» تأليف شيخ نورالدين علي بن محمد بن احمد المالكي الشهير به ابن الصباغ، كه در سنهي هشتصد و پنجاه و پنج وفات كرده، در فصل راجع به حضرت رض اين روايت را به سند معتبر نقل كرده كه چون حضرت رضا به نيشابور رسيد، جماعتي از صوفيه نزد حضرت آمدند و سوالي از حضرت كردند كه عين آن براي مزيد فايده در اينجا نقل ميشود: «و دخل علي علي بن موسي الرضا عليهالسلام بنيشابور قوم من الصوفية فقالوا انّ اميرالمؤمنين المأمون لمّا نظر فيما ولاه من الامور فرآكم اهل البيت اولي من قام بامر الناس ثم نظر في اهل البيت فرآك اولي بالناس من كل واحد منهم فرد هذا الامر اليك و الامامة تحتاج الي من يأكل الخشن و يلبس الخشن و يركب الحمار و يعود المريض و يشيع الجنايز قال و كان الرضا متكئا فستوي جالساً ثم قال كان يوسف عليهالسلام ابن يعقوب نبياً اقبية الديباج المزورة بالذهب و القباطئي المنسوجة بالذهب و جلس علي متكات آل فرعون و حكم و امر و نهي و انما يراد من الامام قسط و عدل اذا قال صدق و اذا حكم عدل و اذا وعد انجز انّ الله لم يحرم ملبوساً و لامطعماً و تلا قوله تعالي قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق» (فصول المهمه في معرفة الائمه، ص269، چاپ تهران). قشيري در «رساله قشيريه» ميگويد: « و اشتهر هذا الاسم لهولاء الاكابر قبل المأتين من الهجرة» (رساله قشيريه، ص7).
19. ابوريحان محمد بن احمد البيروتي در كتاب «تحقيق ما للهند من مقولة مقبولة في العقل او مرذولة» نيز شرحي در اين موضوع نوشته كه ترجمهي آن ملخصاً اين است كه قدماء يونانيان، يعني حكماي سبعه، از قبيل سولن آتني و ثالس ملطي، قبل از تهذب فلسفه مانند هنديها معتقد بودند كه اشياء شيء واحدي هستند و ميگفتند فضل انسان بر سنگ و جماد نيست، مگر به واسطهي نزديكي به علت اولي در رتبت و بعضي از آنها عقيده داشتند كه وجود حقيقي همان علت اولي است، زيرا مستغني به ذات است و ماسواي او در وجود محتاجند به غير، پس وجود آنها در حكم خيال است. حق همان واحد اول است فقط.
20. براي مثال، ابيات ذيل كه در آن لغت «پشمينهپوش» وارد شده، از ديوان خواجه حافظ انتخاب و ذيلاً نقل ميشود:
- برق عشق از خرقهي پشمينهپوشي سوخت سوخت/ جور شاه كامران گر بر گدايي رفت رفت
- پشمينهپوش تندخو از عشق نشنيده است بو/ از مستياش رمزي بگو تا ترك هشياري كند
- سرمست در قباي زرافشان چو بگذري/ يك بوسه نذر حافظ پشمينهپوش كن
- شرممان باد ز پشمينهي آلودهي خويش/ گر بدين فضل و هنر نام كرامات بريم
- مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم/ آه اگر خرقهي پشمين به گرو نستانند
- منش با خرقهي پشمين كجا اندر كمند آرم؟/ زره مويي كه مژگانش ره خنجرگذاران زد
- حافظ اين خرقهي پشمينه بينداز كه ما/ از پي قافله با آتش آه آمدهايم
- آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت/ حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
- نميترسي ز آه آتشينم/ تو داني خرقهي پشمينه داري
‹اين مقاله، بخشي است از كتاب «بحث در آثار و افكار و احوال حافظ، تاريخ تصوف در اسلام از صدر اسلام تا عصر حافظ»، دكتر قاسم غني. جلد دوم- قسمت اول، صص46-37. تهران، زوار، 1356.›
دكتر قاسم غني